تبلیغات
✿ ♪ ♫ باور ♫ ♪ ✿ - مطالب آذر 1391

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 30 آذر 1391
ن : افتخاری نظرات

باور من



 

الان که دارم  اینارو تایپ می کنم به خیلی چیزا فک میکنم این که همیشه یه خدایی هس که مارو میبینه... داره حرفامونو میشنوه و این که ما

چـقـد گـناهـکـاریـم کــه مـیدونـیم ولـی خـودمـونـو زدیـم به نـفهمی...!!

خـدایاا؟نـمیگم دسـت منـو بـگیر! یـه عـمره گـرفتـی نـکنه ولـم کنـی؟؟!!!!!

خداوندا این روزا دلم بین امیدو ناامیدی پرسه میزنه!تنهام نذار... خدا میدونی که من دلواپس فردایه خودمم مبادا گم ت کنم؟

خدایا الان دیگه مثل گذشته نیستم خیلی چیزا رو فهمیدم. مخصوصا از این دنیای مجازی که میگن، خیلی چیزا یاد گرفتم!

فـهـمـیدم کـه دلـمو نـبـایـد دسـت روزگـار مـیـسپـردم تـا دسـت هـر کـس و نـاکـسی بـیـفته...!

خدایا باید از اولشم دلمو میدادم دست خودت چون گاهی تنها موندن تو این دنیا بهای آدم موندنه!

خدایاگاهی وقتا باید اشتباهامو  هی بزنی تو سرم تا یاد بگیرم خطاهام همیشه بخشیدنی نیس!

من این بار از خودم بیشتر گله دارم خداجونم!!!از این که حرف همه رو راحت بـــاور کردم...

ولی مثل این که تو این دوره زمونه هرکی ساده باشه شخصیتش و هویتش رو به تاراج میبرن.

دیروز به یه مطلب قشنگ برخوردم که فک کنم برا طرفداران باور هم مفید باشه:«سعی کن در زندگی یکرنگ باشی،فرش هزار رنگ را همه زیر پا می اندازن»




و همچنین تشکر میکنم از دوستانی که تا الان منو با نظراتشون حمایت کردن و موجب دلگرمی من شدن..

واین که هرکی طرفداره باوره نظراتشو بگه لطفا!!!!


(شب یلدای باوری ها هم مبارک)





چهارشنبه 22 آذر 1391
ن : افتخاری نظرات

خدیاااااااااا؟میشنوی؟؟



خـدای مــن سـلام

ازم دلخـوری؟

خـوب حـق داری!خـود مـن از خـودم ناراحـتـم چـه بـمـانـد به تـــو

خیــلی بــد کــردم میــدونـم!اونقـدر غصـه ی تنـــها شدنـمو خـوردم که از تـو دور مـونـدم

خـب مـنم آدمـمو اشتــاه میکنم...!

خدا؟
خداااااا؟
خدااااااااااااااااااااا؟
جوابـمـو بـــده


مـیـدونـم هـزار بـار تـلـنگـرم زدیـو مـن نـفـهـمیـدم امـا به خـودت قـسـم مـیـخـوام بـرگـردم!دسـتـمـو مـیـگـیـری؟

آخـه هـرچـی دسـتـمـو بـالا مـیـگـیـرم دسـتـم بـهـت نـمیـرسـه!نـمـیدونـم تـو خـیـلـی بـالا رفـتـی یـا مـن خـیـلی غـرق شـدم

بـبـیـن خدایـا هـنـوزم دسـتـم بـالاس...!







چهارشنبه 8 آذر 1391
ن : افتخاری نظرات

گاهی لازم است....




گاهی لازم است....

 

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی بازم میخوای به اون خونه برگردی؟

 

لازمه گاهی از مسجد بیرون بیاین ببینین پشت سر اعتقادتون چی میبینین؟ترس یا حقیقت؟


لازمه که گاهی از ساختمون ادارتون بیاین بیرون ببینین اصلا شبیه آرزوهای نوجوانیتون هس؟


لازمه که گاهی وقتا به درختی،گلی آب بدین...حیونی رو ناز کنید،غذا بدید تا ببینید هنوز از طبیعت تو وجودتون چیزی هس؟

 

لازمه گاهی پای کامپیوترتون نباشین،گوگل وایمیل و فلان و بهمان رو ول کنیدو با خانوادتون دور هم بشینید،یا گوش به درد و دل رفیقت بدی وببینی زندگی فقط همین آهن پاره  ی برقی نیست!!!


لازمه گاهی بخشی از حقوقت رو بدی به یه محتاج،تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟!!


لازمه گاهی عیسی باشی،ایوب باشی،انسان باشی ببینی میشه یا نه؟

 

وبالاخره لازمه گاهی از خودت بیرون بیای واز یه فاصله ی دور به خودت نگاه کنی واز خودت بپرسی که سالهای زیادی سپری شد تا آنی بشوم که اکنون هستم.آیا ارزشش را داشت؟



آیا او همان کسی است که میخواستم باشم؟

 




سه شنبه 7 آذر 1391
ن : افتخاری نظرات

حسین جانم




به نام خدا

 

"بقیه الله اجرک الله"

 

سلام محرم …سلام ماه شور و اشک و ماتم ….1سال است که به انتظارت نشسته ام ….

 

در باورم نبود که دوباره ببینمت اما تو آمدی و من هم هستم !!

 

عاشورای سال پیشت یادت هست ؟ به تو گفتم میشود نام من هم در لیست عزاداران  سال بعد بنویسی؟!؟! چون هنوز کربلا را ندیده ام !! می خواهم برات کربلا بگیرم …هنوز غصه های دلم آرام نگرفته است ….هنوز اشک هایم تمام نشده اند !هنوز داغ دلم تازه است !!! هنوز …

 

محرم تو از همه به آقا حسینم نزدیک تری …..تویی که روز عاشورا با حسین (ع) بودی و…تویی که پابه پای زینب و  طفلان حسین (ع)اشک ریختی !!

 

تویی که نامت با حسین و عباس و عاشورا و اشک و ماتم و داغ عظیم شیعه ها گره خورده !! تویی که سالهای سال است همراه حسین (ع) آمدی و اشک های عاشقان حسینی را دیدی . تویی که هر وقت می آیی و می روی داغ دلمان را تازه ترمی کنی !!

 

تویی که مسبب کربلایی شدن خیلی ها شده ای !!تویی که همه دوستت دارند ونامت با حسین گره خورده !تو به آقایم بگو…

 

بگو نرگس دیوانه شده است …بگو نرگس در این وادی …نه اصلا دراین دنیا نیست !!بگو همیشه در بین الحرمین کربلا قدم می زند واشک می ریزد …

 

بگو چــــندین سال است دارد در می زند اما کسی در را به روی این بنده گناهکار باز نمی کند …بگو نرگس منتظر است …بگو سال هاست دلش را به پنجره ضریح شش گوشه ات گره زده است …بگو تمام حرفهای ناگفته دلم را که سال هاست با اشک هایم به تو می گویم …بگو از آغاز این نامه تا آخرش اشک ریخته ام …بگو نرگس گفت خیلی دوستت دارم …بگو تمام دلتنگی هایم را در این سال ها !!بگو دل نرگس فقط با دیدن شش

 

گوشه ات آرام می گیرد …..بگوفقط آب میدان مشک،عطش او را رفع می کند!!

 

 فدای لب خشکیده حسین(ع) و عباس(ع)